تبليغاتX
Persian Directory
جستجوی پيشرفته:
http://www.irna.ir/index2.php?option=com_news&task=rss&Itemid=&lineid=12&keyid=10593&catid=&lang=fa http://news.blogfa.com/rss.aspx script>

*
*
*
*
*
*
*
EMBED src="http://www.parssms.com/midfile/lovestory.mid" width="0" height=0 type=audio/x-pn-realaudio-plugin LOOP="true"> زنجیر عشق
عاشقانه - ادبی و خانوادگی
 زنجیر عشق

 

 هنوز کامل نیست

سايه سياه بر خاك كوي معشوقه مونس است.مـــــن خاک كويش شدم، ولي سايه از سرم گذشت و رفت.دلم مي خواست، يك بار ديگر او را در كنار خويش مي ديدم.به ياد اولين ديدار، در چشم سياهش خيــره مي ماندم. دلم يك بار ديگر، همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد. شراب اولين گنجينه در جام وجودم، هاي و هو ميکرد. دلم ميخواست: دست عشـق – چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميكرد...

 ای عشق پاک و همیشگی من! من تو را برای ابد دوست دارم، اکنون بیش تر از نخستین دیدارمان دوستت دارم و به این می گویند " سرنوشت ". هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند. زنجیر عشقی که بر گردنم آویخته ای هرگز گسستنی نخواهد بود. می خواهم تا پایان روزگارت به یاد داشته باشی که تو در دنیای من، در قلب من بسیار گرامی و عزیز هستی، که حتی اگر بارها و بارها با مردان مختلف ازدواج کنی، در قلب من همه چیز همچون گذشته ادامه خواهد یافت. و امروز می فهم که ازدواج ما در آن شرایط غیر ممکن بود. هر دوی ما را نابود میکرد. زندگی مشترک ما به شیوه ای متفاوت انجام شد و رستگاری ما از همین بود. من تو را رها می خواستم، رهای رها. من به عشق آتشینی که در وجودم شعله ور ساختی تا ابد وفادار خواهم بود. هر عشق، همواره عظیم ترین و مهم ترین عشق جهان است. می توانم بی واهمه ادعا کنم: رابطه ما، عشق واقعی ما، زیباترین رخداد زندگی من بوده، شگفت انگیزترین احساسی  که در زندگی تا کنون داشته ام. همواره بیادت خواهم بود و برای همیشه دوستت خواهم داشت. آتش عشق تو هرگز در قلب من خاموش نخواهد شد. 

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه سی و یکم خرداد 1387  |
 ضرورت آموختن هنر عشق ورزيدن 2

انساني كه به انسان بودن خود واقف است و با نور عشق راه زنده بودن را در برابر خود باز مي كند، انساني است كه در درجه اول مي كوشد خود و دنيا را آنچنان كه هست ببيند. انساني كه حس مسئوليت و احترامي شديد نسبت بخود و ديگران دارد و با توجهي كه شرط عشق و خرد انساني است به دنبال آن مي رود تا شخصيت و تماميت انساني خود را هر دم آبديده و محكمتر كند. چنين انساني من جمله هيچ گاه حاضر نخواهد شد كه بخاطر كسب افتخارات موهومي از قبيل جا و مقام و منزلت دروغين و يا تحصيل ثروت و مواقعي كه بتواند احيانا او را در برابر پستي و بلنديهاي روزگار " بيمه كند " خود را بفروشاند. گرانبهاترين سرمايه اين انسان و محكمترين پايه قدرت او چيزي جز شخصيت او نيست. و براي او، اين زندگي كه به عنوان امانتي مقدس تنها يكبار در اختيار او گذاشته شده هزاران بار بيش از آن ارزش دارد كه در ازاي خوشايند ديگران با ملاحظات گذران اجتماعي خود را ذليل كند.

مستان و عاشقان بر دلدار خود روند          هر كس كه گشت عاشق او دست از او بشو

ماهي كه آب ديد نپايد به خاكدان              عاشق كجا بماند در دور رنگ وبو

مولوي در جاي ديگر از زبان چنين انسانهايي ميگويد:

همه در بند هوايند و هوا بنده ماست          كه برون رفتند از اين دور زمانيم همه

انسان عاشق به عكس انساني است كه با قدرت عشق بارور و زاياي خود، از يكسو وجود خود را هر دم غني تر و زاياتر مي كند و از سوي ديگر هر چه بيشتر از خود مي دهد و با عشق خود با دنياي خارج و با ديگران مي آميزد و نيازش به عشق ورزي و آفرينش عشق بيشتر مي شود. براي چنين انساني، دوست داشتن و عشق ورزيدن ديگر نه تنها وظيفه و دستور نيست بلكه نيازي است حياتي كه اگر به نحوي از انحا برآورده نشود او را محكوم به فنا مي كند.

انساني كه عشق شرط بقا و رشد او شده است و هنر گيرا و معجزه آساي دوست داشتن را فرا گرفته است،  به مادري ميماند كه مكن است شب و روز از رنج كودكش خواب نداشته باشد، ولي اگر اين كودك از او گرفته شود، همه چيز او از ميان رفته است. او كسي است كه براي عشق خود حساب و كتاب باز تكرده است و بر گردن انچه كه ميخواهد زنده بماند، " منت نمي گذارد ". او از ان جهت عاشق است كه مي خواهد زنده بماند، رشد كند و آزاد باشد، از راه عشق بر تنهايي خود چيره شود و با قدرت دروني روزافزوني كه از اين راه بدست مي آورد و همه ديوارها را از ميان بر ميدارد و بر همه چيز تسلطي حقيقي و زنده بدست اورد. مولوي مي گويد:

عاشقي بنگريستن بود و وارستن              زين زمين  دژم و بر سر كيوان بودن

به پر عشق بپر در هوا و در گردون         چو آفتاب منزه ز جمله گردونها

 و ورمن رولان ادامه مي دهد : " دوست داشتن، نفس كشيدن و زندگي كردن است".

و مولوي از نو جواب مي دهد:

مرده بودم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم        دولت عشق آمد و و من دولت پاينده شدم

پس براي انساني زنده و بالغ، كه به ارزش گوهر وجودش و لذت بي همتاي انسان بودن و زنده بودنش پي برده باشد، دوست داشتن و عشق ورزيدن، خود چون خواستن و نفس كشيدن است. دستور ديني يا حكم اخلاقي نيست كه بايد از خارج بگيرد و يا بر او تحميل گردد. ضرورتي حياتي است كه چون از ميان برود، آدمي را از نو به تنهايي تحمل ناپذيري كه خاص انسانهاي محروم از عشق  است محكوم مي سازد.

                        

صور تخريبي دروغين عشق، از قبيل بت جويي، جاه طلبي، قدرت نمايي، عشق پول، عشق هاي نوروتيك، عشق هاي تصاحبي و قراردادي، وسوسه هاي افراطي جنسي كه صرفا از مظاهر فرار از خود مي باشد و همه عشق هايي " كز پي رنگي بود " بندهاي ديگري كه به نام عشق هاي مادري و پدري بر كودكان تحميل مي شود و از رشد طبيعي آنان جلوگيري ميكند، اينها همه از آن عشق هايي است كه تنها نقاب عشق را بر خود گرفته و در واقع ناشي از عدم امكان دوست داشتن و عشق ورزيدن حقيقي است. تجزيه و تحليل اين " عشق هاي دروغين " نشان مي دهد تا چه حد بي توجهي به واقعيات و پرهيز از شناخت قوانين زندگي آنچنانكه هست و آنچنانكه حدود " آزادي " ما را معين مي كند به راستي مهلك است و نه تنها به هدر رفتن نيروهاي خلاق انساني منجر ميگردد بلكه بالمآل حس تنهايي انساني را شديد تر ميكند و به دردها و عذاب هاي شديد و بي حاصل ديگر مي انجامد و چون اين قبيل طرح هاي عبث، انسان را هر دم از عشق واقعي دورتر مي سازد و بر عدم اعتدال او مي افزايد، حتي در مواردي كه ممكن است موقتا انسان را " ارام " كند اثر تخديري آن دير يا زود از ميان مي رود و به تضادهاي روحي و من جمله تنهايي و اضطراب دروني مي افزايد. اين حالتي است كه از زبان فاوست بر گوته دست مي دهد، وقتي او متوجه مي شود " عشق هاي دروغين " نه تنها عشق سوزان آدمي را براي عشق ورزي و برقراري ارتباط خلاق با ديگران خاموش نمي كند بلكه بستگي به شكست و وازدگي او منجر مي شود و همين حساسيت است كه هر شب از قول يكي از قهرمانان خود در نمايشنامه " عظمت و انحطاط شهر ماهاگني " بدين شكل بيان مي كند:

" اين شادي كه خريدم شادي نبود. و اين آزادي كه با پول بدست اوردم آزادي نبود. خورده ام و هرگز سير نشده ام، آب ديده ام و تشنه تر شده ام. پس جامي آب به من بدهيد."

شايد تنها اين " جام آب "  عشق سالم و زايايي باشد كه بتواند عطش آدمي را به راهي انساني فرو نشاند. و همانطور كه ديده شد آن عشقي كه احياينا بتواند در ديوار تنهايي بشر، دري بسوي آزادي و سعادت انساني باز كند به هيچ يك از عشق هاي دروغين شباهت ندارد آن عشق:

" وحدت و همسازي شخصيت آدمي و فرديت  او را  محفوظ مي دارد. نيروي فعال بشري است... نيرويي است كه موانع بين انسانها را مي شكند و آدميان را با يكديگر پيوند مي دهد... در عشق تضادهاي جالب روي مي دهد، عاشق و معشوق يكي مي شوند و در اين حال از هم جدا مي مانند..."

علاقه به زندگي و فراگرد رشد سالم انسان به سوي آزادي و خوشبختي خود بيش از هر چيز ديگر ا. را بطور طبيعي در راه عشق مي اندازد و قدرت دوست داشتن و عشق ورزيدن را در او به وجود مي آورد و هر دم بر آن مي افزايد. اگر آدمي خودش را به راستي  دوست داشته باشد ديگران را نيز به احتمال قوي دوست خواهد داشت. با اين توضيح مي توان گفت كه عشق واقعي در حقيقت يكي ديگر از مظاهر اصلي " سلامت " وجود انساني است؛ بعبارت ديگر انساني كه " سالم " برآيد، روح و جسمش در شرايط سالم  رشد يافته باشد و سالم فكر كند، خواه ناخواه انساني است كه از راه عشق و " نيكي " با خود و جهان خارج ارتباط حاصل ميكند و آن كس كه در اثر بيماريها و عوارض گوناگون روحي  " از سلامت وجود " برخوردار نيست به احتمال قوي دچار تمايلات تخريبي ميگردد و به سوي " پليدي " كشيده مي شود.

انساني كه محدوديتها و شرايط گوناگون نامساعد و ناسالم رشد آزاد و طبيعي شخصيت وي را منحرف ساخته و او را بصورت موجودي محروم و عقه دار و ترسزده در قفس يك اجتماع غير انساني محبوس كرده است، چگونه مي توان " دستور " داد كه به رايگان از يك سلسله اصول اخلاقي و فلسفي مجرد  پيروي كند و من جمله " همسايه اش را چون خويشتن دوست بدارد؟ " وانگهي در اجتماعي كه به گفته بيشمار اينك داراي همه گونه تمايلات تخريبي گشته اند و ناخوداگاه از خود متنفرند، آيا چنين اندرزي معناي آن را نخواهد داشت كه در عمل ما آنان را به تخريب و تنفر از ديگران نيز ترغيب كنيم؟

كسي كه زير فشار عقده هاي ناشي از علل اجتماعي و رواني و بيماريهاي روحي مختلف، حتي عاجز از دوست داشتن خود باشد، چگونه مي تواند با يك " اندرز " و يك " دستور " محض ديگران را هم دوست  داشته باشد؟ موجودي كه آفريده مي شود، بايد از همان لحظات نخستين كه در رحم مادر بحركت در ميآيد با دلسوزي و عشق و مسئوليت بار آيد و طوري بزرگ شود كه امكانات گوناگون رشد او در نهايت سلامت و آزادي بر اساس عيني و علمي گسترش يابد. و در آن صورت دليل ندارد كه چنين انساني " اخلاقي " بار نيايد و با جهان و جهانيان و بالطبع با خودش رابطه عشق برقرار نكند. در ان صورت، چنين انساني، بخاطر خود و نه ديگران، همسايه اش را چون خودش دوست خواهد داشت و تنها در ان صورت است كه مي توان انتظار داشت وجدان او و عشقي كه در او بخاطر حفظ اعتلاي شخصيت و تماميت فرديش ديده شده وي را خودبخود و بطور غريزي به سوي سرنوشتي آزاد و آميخته با عشق هدايت كند.

 

براي چنين انساني كه سالم و زايا و آزاد باشد عشق ورزي شرط خوشبختي ميگردد و به نيازي بدل مي شود كه مفهوم و معناي اصلي زندگي او را تشكيل مي دهد. از چنين انساني مي توان انتظار داشت كه اساس اخلاق آزاد و انقلابي فرداها را بر پايه هاي صحيح و به راستي انساني قرار دهد.

 

باشد كه اين وبلاگ كه كوشش  و تلاشي است بر گرفته از دست نوشته ها و تجربيات اين حقير و خصوصا تحقيقاتي كه درباره عشق و مسائل روانشناسي و روابط انساني داشته ام و با استمداد از نظريات بزرگاني چون اريك فروم، اوشو، باربارا دي آنجليس، دكتر فرانك تالين و ...و شاعران بنام ايراني چون مولوي ، سعدي و حافظ و ... شاعران نامدار جهان چون شكسپير، گوته، دانته، و ...هر يك از ما را بيشتر به هنر " دشوار " عشق ورزيدن كه هنر " زنده بودن و زندگي كردن " است آشنا سازد.

اي عاقلان، اي عاقلان       با عشق گرديد آشنا

اي عاشقان، اي عاشقان     امروز مائيم و شما

 

درسهاي زندگي

تاسف براي گذشته به اين ميماند كه ادم به دنبال باد بدود.  مثل روسي

كسي كه دو دفعه روي سنگي بلغزد مستحق آنست كه هر دو پايش بشكند.

عمري چكش برداشتم و بر سر ميخي به روي سنگي كوبيدم اكنون مي فهم كه هم چكش خودم بودم و هم ميخ و هم سنگ. كافكا

ميخواهم از خودم يك انسان بسازم و اگر در اين كار موفق شوم در هر كار ديگر كامياب ميشوم. گارنيلد

وقتي انسان دوست واقعي دارد كه خودش نيز يك دوست واقعي باشد. امرسون

حقيقت چون روغن بادام است هميشه به خورد ديگران مي دهيم بدون اينكه خود بخواهيم قطره اي بخوريم. مثل نروژي

بزرگترين بدبختي ان است كه طاقت كشيدن بار بدبختي را نداشته باشيم. باس

به دوست خود دروغ بگو اگر ان را افشا نكرد ميتواني حقيقت را بعدا به او بگويي.

مرا اندكي دوست بدار ولي طولاني. كريستوفر مارلو

همسايه ات را نيز چون خودت دوست بدار. انجيل

براي پيروزي و موفقيت در زندگي بايد دل به دريا زد، اما انكس كه دل به دريا مي سپارد بايد يقين داشته باشد، لااقل در اين بازي چيزي از دست نمي دهد. هر بار به نرمي ميتوان رخنه در سنگ كرد.

شكست يتيم است ولي پيروزي هزار پدر دارد.

اشتباه را تصحيح نكردن خود اشتباه ديگري است. كنفوسيوس

تجربه ميوه ايست كه آن را نمي چينند مگر پس از گنديدن. ارسطو

سعادتمند كسي است كه از هر خبط و خطايي كه از او سر بزند تجربه تازه بدست اورد. سقراط

رمز سعادت دو سه حرف بيش نيست، ليكن از هيچكس آن را نمي پذيريم مگر پس از يك عمر تجربه، آنهم موقتيكه كار از كار گذشت.

كسي كه يكبار  مرا فريب مي دهد براي او ننگ است ولي كسي كه دو بار فريبم مي دهد ننگ براي من است. مثل اسكاتلندي

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 
<
 
 
بالا

 
src="http://habibmoradi.persiangig.com/Ghaleb/POWERED%20BYE.jpg" align=baseline border=0>
BLOGFA.COM